تبليغاتX
دیشب یه فیلم دیدم: - Cast Away
سینمایی
کارگردان:Robert Zemeckis

نویسنده:.William Broyles Jr

بازیگران:Tom Hanks,Helen Hunt

محصول:۲۰۰۰ آمریکا

 

خلاصه داستان:

چاک نولند(با بازی تام هنکس) مامور fedex است که در شب کریسمس مامور به

رساندن بسته های پستی میشه. "چاک" و همسرش" کلی"(هلن هانت) که به شدت

بهم عشق میورزیدند  قبل از رفتن به همدیگر هدایای کریسمس رو میدهند که هدیه "کلی"

به "چاک" یک ساعت قدیمی بود که عکسی از خودش در داخل درش تعبیه شده بود!

عکسی که" چاک "به شدت دوست داشت. "چاک" سوار بر هواپیما راهی سفر میشه اما

هواپیما به داخل اقیانوس سقوط میکنه و از بین تمام سرنشینان "چاک" به طرز معجزه

آسایی زنده میمونه. و سوار بر قایق بادی به ساحل کشیده میشه.وقتی صبح میشه

و چشمش رو باز میکنه متوجه میشه که در جزیره ای افتاده که هیچکس در آنجا نیست

بقیه فیلم تلاشهای" چاک " در اوایل برای فرار کردن از جزیره است و بعد نشون میده که

زندگی در جزیره رو به ناچار پذیرفته و کم کم سعی میکنه که به روشهای آدمهای غار نشین !!

زندگیش رو بگذرونه.تنها همدم تنهاییش عکس همسرش و توپ والیبالی بود که از بسته

های پستی برداشته بود و به عنوان دوستش اون رو در کنار خودش داشت.

"چاک" اوایل برای خوردن غذا مشکل داشت اما کم کم روشهایی برای دست یابی به غذا

که بیشتر نارگیل و ماهی بوده پیدا میکنه.از صحنه های جالب فیلم قسمتیه که بعد از مدتها

خوردن نارگیل، خرچنگی رو شکار میکنه و تصمیم میگیره که خرچنگ رو بخوره. و نیاز به آتش

داشته..به روشهای قدیمی متوسل میشه و تلاش بسیاری میکنه.بارها شکست میخوره.

بارها با مشکل مواجه میشه.دستهاش از شدت مالش دادن چوب زخمی میشه حتی ناامید

و عصبانی میشه اما عاقبت با تلاش آتش رو درست میکنه و صحنه شادمانیش به دور آتش

از زیباترین صحنه های فیلمه...فکر کنم انسانهای اولیه هم که برای بار اول آنش رو کشف کرده

بودند این حس رو داشتند!!!

 

بعد از چهار سال سختی و مشقت! "چاک" موفق میشه که یه کرجی برای خودش با چوب

درختها بسازه.و "ویلسون" (همون توپ والیبال که حکم دوستش رو داشت) هم سوار کنه و

از جزیره خارج بشه. اما در وسط راه "ویلسون" رو از دست میده(که این صحنه هم از صحنه

های ناب و دیدنیه فیلمه) بعد از از دست دادن" ویلسون" از شدت گریه و خستگی به خواب

میره و بلاخره کشتی ای از کنارش رد میشه و اون رو پیدا میکنه.جالب اینجاست که در اون

لحظه که کشتی رو میبینه به جای گفتن کلمه کمک اسم زنش رو به زبان میاره!

وقتی برمیگرده به آمریکا متوجه میشه که همسرش که فکرمیکرده "چاک" مرده ازدواج کرده

و در روزی که "چاک" وارد فرودگاه میشه شوهر "کلی" به جای خود "کلی" میاد و میگه که

"کلی" دچار سردرگمی شده و نمیتونست بیاد و... و بعد از کُلی سخنرانی اتاق رو ترک

میکنه.اما "چاک" از پشت پنجره میبینه که "کلی" هم آمده بوده اما همسرش اون رو به زور

سوار ماشین میکنه. شب بعد از مهمانی که دوستای "چاک" گرفته بودن "چاک" سعی میکنه

بخوابه و به عادت عکس "کلی" رو جلوش میذاره اما تصمیم میگیره که هدیه رو به "کلی"

برگردونه پس راهی خونه "کلی" میشه و هنوز زنگ نزده "کلی" در و باز میکنه ..

اینجا صحنه ی زیبای فیلم شکل میگیره و نشون میده که این همه دوری ذره ای از عشق

رو کم نکرده. و بعد "کلی" ماشینی که مال خودش و "چاک" بوده رو به" چاک" برمیگردونه و

"چاک" به سمت خونه میره اما "کلی" دنبالش میدوه و همدیکر و میبوسن و سوار ماشین

میشن همین لحظه "کلی" رو به "چاک" اسمش رو صدا میزنه و "چاک" میگه: باید بری خونه!

و کلی بعد از یه سخنرانی کوتاه از ماشین پیاده میشه.فیلم به اینصورت که "چاک" اون بسته

ای که از اون سال همراهش مانده بود و نرسونده بود رو به مقصد میرسونه و نامه ای هم

مینویسه که این بسته باعث شد من زنده بمونم.. و بعد در چهار راهی جاده ای میمونه که

به کدوم سمت بره!!!تمام میشه!

 

تمام این فیلم هنرنماییه تام هنکس به تنهاییست.فیلمی که بیشتر زمانش فقط یک بازیگر

دارد اما شما احساس خستگی نمیکنید..به حدی طبیعی بازی کرده که در بسیاری از

صحنه ها شما خودتون رو به راحتی در حای اون میذارید.

غشقی که در این فیلم نشون میده به نهایت زیباست اما اون تعهدی که زن به همسر دومش

داشت راه رو بر عشق بسته بود..نمیدونم باید بگیم درست بود یا غلط؟ عشق مهمتر بود

یا تعهد به همسر و فرزند؟

اما از چیزهایی که بیشتر برام جالب بود این بود که چاک در شرایط سختی که قرار گرفته

بود تونست با وسایل اولیه و درست مثل انسانهای اولیه زندگی اش رو ادامه بده.فکر کنید

کسیکه از دنیای موبایل و اینترنت و پیجر و ...وارد دنیای درست کردن آتش از چوب و شکار

ماهی به شکل اولیه میشه...وتلاش میکنه زنده بمونه به هر نحوی اون هم فقط به عشق دیدار

مجددبا همسر محبوبش!

(برای ادامه میتونید به اینجا مراجعه کنید)

+ نگارش  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 0:44  توسط ladybird |