تبليغاتX
دیشب یه فیلم دیدم:
سینمایی

کارگردان و نویسنده:Peter Mullan (پیتر مولان)

بازیگران:Anne-marie Duff ،Nora-Jane Noone ، Dorothy Duffy

محصول:انگلستان و ایرلند2002

ژانر:درام

خلاصه داستان:

فیلم در مورد سه دختر جوان است که هر کدوم به دلیلی از طرف جامعه و خانواده به نوانخانه

مگدالن سپرده شدن.جایی که زنها برای گناهان کبیره خود که معمولا تن فروشی بود آنحا روزگارشون

رو با انجام کارهای سخت سپر ی میکردن تا گناهشان بخشوده شود و پاک شوند!!فیلم با نشان

دادن دلایل رفتن این سه دختر(مارگارتت،برنادت و رز) به نوانخانه مگدالن شروع میشه و به زندگی

آنها در نوانخانه،تلاشهایشان برای فرار،تنبیهاتی که تحمل میکردند و سختیهای دیگر ادامه پیدا میکند

و در نهایت مارگارت به کمک برادرش و برنادت و رز با فرار کردن از آن زندان رهایی پیدا میکنند و به

زندگی عادی میپردازند.که در انتهای فیلم سرنوشت هر کدامشان هم بیان میشود..

وقتی فیلم رو دیدم احساس کردم چقدر مسیحی ها از ما متعصب تر و بدتر بودن اما خودشون

خواستن و در عقاید احمقانشون تجدید نظر کردند و موفق هم شدند..از اون جالبتر اینه که میتونن

این مسایل رو فیلم کنند و عمق فاجعه رو نشون بدن ولی ما هرگز نمیتونیم از عذابهایی که چه در

گذشته چه الان بر زنهای ما میگذره فیلمی تهیه کنیم...در کل فیلمش قابل تامل بود.اونجوری که

تعریف شنیده بودم نبود اما خب بد هم نبود..شاید هم از دید خیلی ها فیلم فوق العاده ای بود.

روایت اولش که مربوط به مارگارت بود اعصابم خورد شده بود.پسرخاله اش بهش تجاوز کرده بود

اما این دختر بود که تقاص میداد.وقتی همه میفهمن که این اتفاق افتاده نشون میده که هیچ کس

پسر رو توبیخ نمیکنه اما همه میخوان دختر رو تنبیه کنند با اینکه مقصر اصلی کس دیگری بود..

واقعا اونجا احساس کردم همیشه در حق جنس زن اجحاف شده.

فیلم کاندیدای چند جایزه است(راستش حوصله نداشتم کامل بنویسم) و در IMDB امتیاز 7.9 رو داره.

 

+ نگارش  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 0:48  توسط ladybird | 
 

 

کارگردان:John Madden

نویسندگان:Marc Norman,Tom Stoppard

بازیگران:Joseph Fiennes,Gwyneth Paltrow

ژانر:درام/عاشقانه/کمدی

محصول:1998

جوایز:

برنده اسکار بهترین فیلم،بهترین هنرپیشه نقش اول زن،بهترین هنرپیشه نقش مکمل زن،بهترین

کارگردان هنری،بهترین طراحی لباس،بهترین موسیقی اریژینال و بهترین فیلمنامه.

برنده گلدن گلاب بهترین فیلم کمدی،بهترین بازیگر نقش اول زن و بهترین فیلمنامه.

 

خلاصه داستان:

داستان در زمان ملکه الیزابت اول و سال ۱۵۹۳ اتفاق افتاده.زمانی که به گفته اول فیلم اوج

شکوفایی تئاتر بوده.با اینحال تئاتر مخالف  زیادی داشته.در آن زمان دو تئاتر معروف در لندن مشغول

به کار بوده اند.

«تئاتر کرتین» در شمال شهر که صاحبش «ریچارد باریج» از هنرپیشه های معروف بود و دیگری

«تئاتر رز» که توسط تاجر ورشکسته ای به اسم «فیلیپ هنزلو» اداره میشد. هنزلو به شخصی

به نام «هیو فنیمن» بدهکار بود و برای اینکه از شر بدهکاری و همینطور شکنجه های او راحت بشه

به او پیشنهاد کرد که در کار جدید و کمدی ای که شکسپیر برای او مینویسه به اسم «رومئو واتل،

دختر دزدان دریایی» سهیم باشه.یک کمدی که:«غلغلغک دهنده جمعیت،هویتهای اشتباهی،کشتی غرق شده،شاه دزدان دریایی،گاز گرفتگی توسط سگ و یک پیروزی در عشق» 

a crowd tickler,mistaken identities,shipwreck.pirate king,a bit with a dog and

love triumphant"

و با این حرفها هنزلو موفق شد که فنیمن رو متقاعد کنه.هنزلو پیش شکسپیر میره تا ازش بخواد

که براش این نمایشنامه رو بنویسه.اما شکسپیر مدتیست که نمیتونه چیزی بنویسه و به قول ما

امروزیها مغزش هنگ کرده! پیش یک آدم رمال میره و از مشکلاتش در نوشتن میگه و رمال به اون

دستبندی میده که شکل مار داره و میگه اسمت رو روی یه کاغذ بنویس و در دهان این مار بذار در

دست اولین زنی که این رو وارد کنی الهام دهنده تو میشه!شکسپیر دستبند رو میگیره و میره به

سمت تئاتر کرتین.در اونجا با باربیج صحبت مبکنه و پیش پرداخت۱۰ پوند میگیره تا نمایش

« رومئو و اتل دختر دزدان دریایی» رو برای او بنویسه.در همین اثنا او با رزالین که معشوقه باربیج

بوده و در عین حال با شکسپیر هم همخوابگی داشته بوسه ای ردو بدل میکنه و رزالین به

شکسپیر میگه:باربیج جسم من رو در تصرف داره اما قلب من در تصرف توست»و شکسپیر دستبند

رو در دست رزالین میندازه تا الهام بخشش باشه.بعد از این کار شکسپیر تمام روز  وقت صرف میکنه

تا نمایشنامه رو بنویسه.وقتی که کار نمایشنامه تمام میشه به سمت خونه باربیج میره که

نمایشنامشو تحویل بده اما در اتاق باربیج مامور نظارت رو میبینه که با رزالین در بستره!و سرخورده

میشه و نمایشنامه رو دور میندازه.و به کافه ای میره.در اونجا«کریستوفر مارلو» دوست و رقیبش رو

میبینه که نویسنده بزرگ و معروفیه و در اونجا برای نمایشنامه جدیدش صحبت میکنند و مارلو به او

یک سری پیشنهادات میده مثل این که اسم رومئو ایتالیاییه و همیشه در حال عاشق شدن و فارغ

شدنه تا اتل رو میبینه!و بعد دوست رومئو به دست برادر اتل در نزاعی کشته میشه که اسمش

مرکشیو ... و نهایت پیشنهاد میده اسم نمایشنامه عوض بشه و بشه رومئو و ژولیت.شکسپیر

از این ایده ها خوشش میاد و شروع به نوشتن میکنه..

«وایولا د لسپس»،دختر یک سرمایه دار بود که شدیدا به تئاتر و شعر علاقه داشت و دوست داشت

 عشق رو تجربه کنه.و اعتقاد داشت هرگز تئاتر نمیتونه عشق واقعی رو نشون بده تا وقتی نقش

زنها رو پسرهای نوجوان با لباسهای زنانه! بازی میکنند."pipsqueake boys in pettiecoats".

وایولا به بازیگری هم علاقه داشت در نتیجه وقتی هنزلو اعلام کرده بود که برای کمدی جدید

شکسپیر تست بازیگری میگیرند در لباس مبدل پسرونه با تئاتر رز رفت و قسمتی از یکی از

نمایشنامه های شکسپیر رو اجرا کرد.شکسپیر که از این اجرا لذت برده بود به دنبال وایولا که اسم

«توماس کنت» رو برای خودش انتخاب کرده بود میره و نهایت میبینه که توماس کنت وارد خانه

مجللی در کنار رود تایمز میشه.شکسپیر هم وارد باغ میشه و از کارگرهای اشپزخانه سراغ توماس

کنت رو میگیره.ندیم وایولا که در جریان بود به شکسپیر میگه که توماس برادرزادشه و اگه پیغامی

داره بزاره.از اونطرف وایولا سریع لباسهاشو عوض میکنه تا در مهمانی رقص که در منزلشون بوده

شرکت داشته باشه.شکسپیر هم به  همراه گروه موسیقی وارد منزل میشه.در اونجا هنگام رقص

چشمش به وایولا میافته و بدون اینکه بفهمه که وایولا همون توماس کنت است، از او خوشش میاد

و با او میرقصه اما «لرد وسکس» که از قبل با پدر وایولا بر سر ازدواج با او صحبتهاشو کرده بود

 شکسپیر رو به گوشه ای میکشونه و تذکر میده که به مایملک او چشم طمع نداشته باشه

(که منظورش این بود که وایولا صاحب داره!!:) و وقتی از شکسپیر اسمش رو میپرسه شکسپیر

در جواب اسم دوستش کریستوفر مارلو رو میگه.شب، بعد از مهمانی وایولا روی بالکن داشته

قسمتی از نمایشنامه رومئو رو میگفته(درست مثل اصلش که ژولیت روی بالکن در حال گفتن

اسم رومئو هست) که شکسپیر رو زیر پنجره اش میبینه.و صحبتهایی بینشون رد و بدل میشه.روز

بعد هنگام تمرین بازیگران گروه معروف آدمیرال به جمع اضافه میشوند وشکسپیر نقش مرکشیو رو به

«ند» هنرپیشه معروفشون که همیشه نقشهای اصلی و رو بر عهده داشت  میسپاره و نقش رومئو

رو به توماس کنت میده و سام هم که پسری بوده که همیشه نقش دختر ها رو بازی میکرده نقش

ژولیت رو بر عهده میگیره.تمرین که انجام میشه شکسپیر یه نامه (که غزلی درش سروده بود) رو به

توماس میده که به دست لیدی وایولا برسونه.وقتی وایولا نامه رو میخونه خوشحال میشه اما

میفهمه که پدرش قرار ازدواج رو با لرد وسکس گذاشته و فقط مونده اجازه ملکه.در نتیجه نامه ای

برای شکسپیر مینویسه و در اون میگه که باید اورا فراموش کنه.و نامه رو وقتی که شکسپیر بعد از

تمرین با توماس در قایق نشسته بوده و از اون میپرسیده که وقتی نامه رو دادی لیدی وایولا چه کرد؟

به شکسپیر میده و بعد اون رو میبوسه.شکسپیر که از بوسیده شدن توسط یه مرد شوکه بود با

صحبت قایقران که میگه اون خانوم وایولاست بیشتر شوک میشه و  از بالکن وارد اتاق وایولا میشه

و برای اولین بار با هم هم آغوشی میکنند خلاصه بعد از یکی دو شب با هم بودن روز یکشنبه که

روز قرار ملاقات با ملکه بوده فرا میرسه و وایولا مجبور میشه که به دیدن ملکه بره.شکسپیر هم در

لباس خدمتکار همراهش میشه.وقتی لرد وسکس ازش میپرسه که آیا مردی به نام مارلو در خونه

دلسپس دیده شده شکسپیر میگه بله و لرد وسکس عصبانی میشه.وقتی وایولا در برابر ملکه قرار

میگیره و به سوالاتش جواب میده و از عشق و علاقش به تئاتر میگه ملکه به لرد وسکس میگه که

تو زنت رو در نمایشخانه ها از دست میدی و بعد یه وسکس آروم میگه که از آخرین باری که وایولا رو

دیدم پخته تر شده اما نه به دست تو!وسکس اولین اسمی که به ذهنش میاد مارلو است! از آونطرف

مارلو که نمایشنامه جدیدی نوشته پیش باربیج میره و باربیج میگه که به نمایشنامه اون احتیاجی

 نداره چون شکسپیر قراره براش نمایشنامه بنویسه.و مارلو میگه که شکسپیر نمایش رو برای

هنزلو برده.باربیج با دارو دسته اش به سمت تئاتر رز میره و با اعضای اونجا درگیر میشه .گروه بازیگران

شکسپیر بعد از این نزاع به میکده میرن ووایولا هم به  عنوان توماس کنت با اونا میره.در اونجا

هنزلو به شکسپیر میگه «اجازه بده سگ و دلقک وارد ماجرا کنیم و پایان شادی داشته باشه وگرنه

مجبوریم تو رو به استرانفورد و پیش زنت تبعید کنیم!» وایولا از این جمله شوکه میشه و با ناراحتی

شکسپیر رو ترک میکنه.بعد از رفتن وایولا یکی وارد میشه و میگه که مارلو در میخانه دیگری کشته

شده!شکسپیر خودش رو در مرگ مارلو مقصر میدونه و به استغاثه میپردازه.فردای آن روز لرد وسکس

با وایولا برخورد میکنه و به او میگه که یک نمایشنامه نویس کشته شده و وایولا فکر میکنه که

شکسپیر کشته شده پس با ناراحتی بهمراه لرد وسکس به کلیسا میرن که براش دعا بخونن و

اونجا وسکس شکسپیر رو میبینه و فکر میکنه که روح دیده و فرار میکنه.اما وایولا و شکسپیر همدیگر

رو میبینند.وایولا میگه که فکر کرده شکسپیر مرده اما در جوا ب میشنوه :از اون بدتر من یک مرد رو

کشتم!

 وبعد در کنار رودخانه با هم صحبت میکنند. شکسپیر میگه که بیشتر نمایشنامه هاش رو از مارلو

ایده گرفته واما وایولا میگه که دروغ میگی همونطوری که در بسترم دروغ گفتی.شکسپیر در جواب

میگه:عشق من دروغ نبوده!و از وایولا میخواد که باز اون رو در بسترش بپذیره.

 در شبی شکسپیر تمام نمایشنامه رو به وایولا تقدیم میکنه و با هم صحنه جدیدی رو که اضافه

کرده بود دیالوگهاشو میخونند که فیلم این دیالوگها رو با هم آغوشی این دو نفر در تئاتر خالی نشون

میده.که بچه ای از پشت در اونها رو میبینه که شکسپیر اون رو برای بازیگری رد کرده بود.فردا ی اون

روز و  بعد از نزاعی که بین وسکس و شکسپیر رخ میده (و شکسپیر میفهمه که مارلو رو وسکس

نکشته) مامور نظارت وارد میشه و میگه که چون در اینجا زن بازی میکنه تئاتر تعطیله!و اول به سمت

سام میره که نقش پژولیت رو داشت اما میفهمه که اشتباه کرده.اما جان وبستر همون پسرکی که

خبر داده بود موش در گردن وایولا میندازه و باعث ترسش میشه که اونجا همه میفهمن توماس کنت

یه دختر بوده.وایولا عنوان میکنه که کسی از این جریان خبر نداشته اما باز جان وبستر شکسپر رو با

دست نشون میده و میگه اون میدونسته !تئاتر بسته میشه اما باربیج به هنزلو و فنیمن پیشنهاد

میده که بیان و این نمایش رو در تئاتر اون اجرا کنند.وایولا برای ازدواج آماده میشه و روز عروسیش

بعد از اینکه از کلیسا بیرون میاد اعلامیه اجرای نمایش رو میبینه و به طریقی فرار میکنه.مردم گروه

گروه برای دیدن نمایش وارد تئاتر میشوند.اما در پشت صحنه نگرانی موج میزنه.کسی رو برای بازی

در نقش رومئو ندارند و خود شکسپیر تصمیم میگیره که بازی کنه.اما سام برای نقش ژولیت مشکل

پیدا کرده و استرس داره.هنزلو پیش باربیج که در کنار دیگر مردم نشسته میره و میگه که ژولیت

ندارند.وایولا که همون نزدیکی نشسته اعلام میکنه که میتونه نقش ژولیت رو بازی کنه و با

مسئولیت باربیج به روی صحنه میره.بعد از اتمام نمایش که همه مردم تشویق میکردند مامور

نظارت میاد که همه اونها رو بنا به دستور ملکه دستگیر کنه چون زن بازی کرده ،ملکه که با لباس

مبدل وارد شده بود به روی صحنه میاد و طوری وانمود میکنه که انگار وایولا یک مرده و نمیذاره که

تئاتر بسته بشه و از اونها تشکر میکنه برای این نمایش.بعد از رفتن ملکه وایولا پیش شکسپیر میاد و

خداحافظی میکنه و در عین حال برای اینکه ملکه خواسته که دفعه بعد نمایش کمدی نوشته بشه به

همراه شکسپیر ایده هایی میده.شکسپیر نوشتن«شب دوازدهم » رو آغاز میکنه و قسمتهایی از

صحنه های اون رو نقل میکنه و فیلم با این جمله تمام میشه:« او همیشه قهرمان داستانهای من

خواهد بود،و اسمش وایولاست!»

میدونم خلاصه داستان این دفعه خیلی طولانی شد..آخه نمیشد از هیچ جاش گذشت و خلاصه تر

کرد.این فیلم برای من بخاطر خیلی مسائل خیلی عزیزه! با خیلی دیالوگهاش زندگی کردم.اینکه

تقریبا شکسپیر رومئو ژولیت رو خودش تا حدی تجربه کرد برام جالب بود.چند صحنه ناب داشت

یکی دیالوگهای توی قایق ، اونجایی که وایولا به عنوان توماس از شکسپیر سواالاتی در مورد وایولا

میپرسه مثلا از اینکه چشماش چه شکلیه؟لبهاش چه جوره؟صداش چطوره؟و شکسپیر چشم در

چشم توماس جواب میده و نمیفهمه که این چشم همون چشمه،لب همون لبه و صدا همون

صداست!!! یکی اولین صبحی که وایولا بعد از هم آغوشی با شکسپیر از خواب بیدار میشه و

وقتی ندیمش میگه بانوی من روز دیگریست.وایولا در رو باز میکنه و با شعفی میگه دنیای دیگریست!

و یکی دیگه که اوج همه صحنه هاشه همون همخوانی دیالوگهای صحنه اضافه شده با هم و قاطی

کردنش با هم آغوشیشونه که فوق العاده تاثیر گذاره...باز صحنه ای هست در اول فیلم که نشون میده

کشیشی داره از تئاتر بد میگه و در روز اجرای نمایش هم با موج مردم به داخل تئاتر میره و همینطور

مردم رو ارشاد میکنه و  از دیدن نمایش منع میکنه اما در آخر میبینیم که اون هم تحت تاثیر نمایش

قرار گرفته!اما اون لحظه هایی که شکسپیر از اسم مارلو استفاده میکنه واقعا حرص من رو در

میاره.احساس میکنم در کنار ترس از لو رفتن خودش نوعی حسادتش نسبت به موفقیت ها و

محبوبیت و معروفیت مارلو اون رو وادار میکرده که اسم مارلو رو به کار ببره و من فکر میکنم اگه این

فیلم روایت حقیقی زندگی شکسپیر در اون برهه باشه و واقعا این اتفاق افتاده باشه جای تاسف

برای یه نویسنده است!!!

از بازیگریها هم که خب بازی پالترو واقعا زیبا بود و کاملا در نقش فرو رفته بود.و بسیارز زیبا بازی کرده

بود.خب به حقشم رسید دیگه! دیالوگهای فیلم کمی سنگین بود که اون به دلیل این بود که بر اساس

اون زمان نوشته شده بود.و خب طبیعتا دیالوگ ۵ قرن پیش خیلی متفاوت از دیالوگهای امروزه ست.

بخصوص که بیشتر دیالوگها از روی نمایش رومئو و ژولیت برداشته شده بود!

 در انتها باید بگم این فیلم رو در همون سالی که اسکار برده بود یعنی ۹۸ به صورت vhsکه از رو پرده

سینما ظبط شده بود دیدم.اونم بارها.و بعد که گمش کردم چند سال دنبال cd و dvd اش بودم که

بلاخره یه دوست مهربون به دستم رسوند پس لازمه تشکر کنم!

+ نگارش  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 12:8  توسط ladybird |