تبليغاتX
دیشب یه فیلم دیدم:
سینمایی
 

خب این بار میخوام درباره یه فیلم هندی بنویسم!!!چیه؟مگه فیلم هندی نمیتونه زیبا باشه؟چرا

فقط فکر میکنیم هالیوود فیلم خوب داره یا مثلا هر چی که مال خارجیهاست!!همیشه وقتی یه

فیلمی و میخوایم مسخره کنیم میگیم فیلم هندی! اما واقعا من دوستش دارم..هندیها همیشه

آدم وراضی نگه میدارند..نمیگم شاهکار میسازن .قبول دارم بیشتر فیلماشون مزخرفه..حتی من

واسه خندیدن خیلی از فیلماشونو میبینم و واقعا هم روده بر میشم ، اما یه چیزایی تو چند تا

فیلمش چشمم و گرفته..عشق جز لاینفک فیلماشونه اونم عشقای واقعی که دیگه میدونیم

نیست..حتی ممکنه تو کشور خودشونم تمام این چیزا دیگه از بین رفته باشه اما با فیلمها

سعی دارن زنده نگهش دارن ،مثل رسم و رسوماشون.میدونیم الان هم دیگه در هند همه

کلیپها مثل اروپاییها شده.از لباس ساری و رقصهای سنتی خبری نیست اما تو فیلمهاشون

میبینیم..سنتهاشونو با فیلماشون زنده نگه داشتن.حتی اگه اجرا نشه دیگه، اما یاد آوری

میشه...بگذریم میخوام از یه فیلمی بنیوسم که خیلی دوستش دارم..فکر میکنید چند بار دیدم؟

بالای ۱۵ بار!تازه مثله شدشو..خیلی دلم میخواد اصلشو کامل پیدا کنم اما با دوبله یا حداقل زیر

نویس فارسی...

داستان فیلم مثل همیشه عشق محوره.«سمیر»که پسری است از پدر هندی و  مادر ایتالیایی

 (با بازی سلمان خان) و عاشق موسیقی و خوانندگی تصمیم میگیره برای فراگیری موسیقی و

آواز پیش استاد آوازی معروف در هند بره.نامه مینویسه و این استاد میپذیرتش.در راه مشکلات

زیادی براش پیش میاد که مانع رفتنش بشه .او که پدرشو از دست داده و همیشه با پدرش در

خیالش صحبت میکنه و اعتقاد داره پدرش در آسمونها و پیش خدا و دوست خداست این مشکلات

رو از عدم نارضایتی پدرش میدونه و ازش میخواد که به جای سنگ انداختن در جلوی پاش به او

کمک کنه.خلاصه به خونه استادش  میرسه و خب در اونحا هم همه خانواده استاد با هم زندگی

میکردن از خودش و زن و بچه اش تا برادرش و خانوادش و خواهرش که مجرد بوده و سن ازدواجش

 هم گذشته...دختر استاد که اسمش «ناندینی» هست (با بازی آیشواریا) از اول بنای ناسازگاری

با سمیر رو میذاره اما به مرور این دو به هم دل بسته میشن.(با تمام مثله شدن فیلم توسط

سانسور چی های ایران صحنه های دلبستگی این دو خیلی زیباست) پدر ناندینی هم سمیر رو

مثل پسر خودش میدونه و وقتی استعدادش رو میبینه بیشتر سعی میکنه که به او آواز رو یاد بده.

خلاصه این عشق و عاشقی شروع میشه و ادامه پیدا میکنه و کسی خبردار نمیشه مگر عمه

بدجنس ناندینی که به او حسادت هم میکنه.شبی که دختر عموی ناندینی که با کسی غیر از

عشقش ازداج کرده بود از خانه شوهر فرار میکنه و پدر ناندینی به عنوان بزرگ خانواده از برادرش

میخواد که چند روزی دخترش رو پذیرا باشه،از خانه پدری هم به همراه عشق سابقش فرار میکنه و

در همین گیرو دار عمه ناندینی به پدرش میگه که ناندینی هم عاشق سمیر هست (در خانواده دختر

حق نداشت خودش کسی رو انتخاب کنه و عشق ممنوع بوده).پدر حرف اون رو باور نمیکنه چون

ناندینی الگوی همه بوده اما وقتی دنبالش میگرده ناندینی و سمیر رو در حال اجرای مراسم عقد

میبینه.خلاصصصه پدر ناندینی عصبانی میشه و سمیر رو به نوعی بیرون میکنه و با ناندینی هم

قهر میکنه و از اونجایی که ناندینی رو بسیار دوست داشت و فکر میکرد که ناندینی آبرویش را برده

از خوانندگی هم کنار میکشه و سمیر با قلبی شکسته از خانه ناندینی میره..یکی از صحنه های

ناب فیلم لحظه ایه که سمیر از پدر ناندینی میخواد که برای آخرین بار اجازه بده ناندینی رو ببینه!

در این صحنه وقتی به ناندینی میگن که سمیر داره میره و پدرش اجازه داده اینها هم و ببینن

دویدن ناندینی ،شکستن وسایل در سر راهش و حتی آتیش گرفتن لباسش که به حدی این دختر

سرگشته شده بود متوجه هیچ کدوم اینها نمیشه(این صحنه عینا در فیلم دیوداس باز هم با بازی

آیشواریا تکرار شد اما در این فیلم یه زیبایی خاص داشت) و در لحظه آخر با چشمانی اشکبار با

سمیر خداحافظی میکنه.از آنطرف پسر وکیل معنبری که خودش هم وکیل بود در مراسمی عاشق

ناندینی میشه و به خواستگاری میره که با این وضع پیش آمده پدر و مادر ناندینی سریعا با ازدواج

آنها موافقت میکنن..باز هم صحنه های زیبای فیلم از بی توجهی ناندینی در لحظه عقد بود و

همینطور غمگین بودن و پژمرده بودن اما کسی این رو درک نمیکردوخلاصه ناندینی به خونه شوهرش

میره اما عروس شادی نبوده تا اینکه یه روز مادرش به دیدنش میاد و موقع خداحافظی نوکر ناندینی

که با مادرش آمده بود بسته هایی از نامه های سمیر رو به ناندینی میده و از ناندینی میخواد که

اونها رو از بین ببره..ناندینی شروع میکنه به خوندن نامه ها و انقدر مست نامه ها بوده که متوجه

حضور شوهرش نمیشه.شوهرش نامه ها رو میبینه و اول عصبانی میشه و قصد میکنه که ناندینی

رو به خونه پدرش بفرسته اما بعد با پدر خودش صحبت میکنه و میگه چون من زنم رو دوست دارم و

برای من رضایت اون مهمه سعی میکنه که ناندینی رو به عشقش برسونه.پس با ناندینی به ایتالیا

میره.از اینجا به بعد دیگه همش زیباست.مرارتهایی که این دو میکشن تا سمیر رو پیدا کنندو

دیالوگهایی که بینشون رد و بدل میشه بطور مثال وقتی محل سکونت سمیر رو پیدا کرده بودند و

به اونجا میرفتن ناندینی خیلی خوشحال بود و لبخند میزد و شوهرش با عشقی عجیب بهش میگه

ناندینی توو وقتی میخندی خیلی زیبایی و من دوست داشتم همیشه لبخند تو رو بیینم.در یکی از

همین دنبال سمیر گشتنها ناندینی و شوهرش با دو دزد مسلح برخورد میکنند که در گیرو دار ناندینی

آسیب میبینه.شوهرش بعد از رسوندن ناندینی به بیمارستان به کلیسا میره که از خدا کمک بخواد

 سمیر رو اونجا میبینه و ولی نمیشناستش اینها با هم دوست میشن بدون اینکه اسم همدیگر رو

بپرسن دو تایی برای ناندینی بدون اینکه سمیر بفهمه همسر دوستش همون ناندینی خودشه دعا

میکنن.و ساعتی رو با هم میگذرونن.وقتی شوهر ناندینی میره پیشش شروع میکنه آوازی زمزمه

کردن که ناندینی اون آهنگ رو میشناسه و میفهمن که اون آدم سمیر بوده.دوباره گشتنها شروع

میشه (اینجا فکر کنم سانسور بزرگی اتفاق میفته در فیلم چون یهو صبح میشه و شوهر ناندینی

ازش میخواد که بابت حرفای شب پیش اون و ببخشه و باور نکنه و من احتمال میدم که صحنه ای

سانسور شده که احتمالا شوهرش مست میکنه و اعتراف میکنه که ناندینی رو خیلی دوست داره)

خلاصه مادر سمیر با ناندینی تماس میگیره و میگه که ناندینی باید در کنسرت سمیر حضور داشته

باشه و برای اون سورپرایز باشه.این صحنه ها خیلی غمگین کننده است!(از ناراحت هم اونورتر) که

شوهر ناندینی با تمام عشق داره ناندینی رو به کس دیگه ای میسپره و خب میبینیم ناندینی با

ناندینی که اومده بود ایتالیا  فرق کرده و اونم ناراحته..خلاصه ناندینی میره پیش سمیر و اون هم

استقبال میکنه اما میفهمه ناندینی با ناندینی خودش فرق داره وقتی ازش میپرسه (این نقطه اوج

فیلمه) ناندینی میگه«برای پیدا کردنت از هفت دریا گذشتم اما حالا که هفت قدم بیشتر با تو فاصله

ندارم نمیتونم بگذرم» و اعتراف میکنه که شوهرش رو دوست داره و به سمیر میگه که تو هم شوهر

من رو دیدی ..سمیر هم ظاهرا خوشحالی شو نشون میده و میذاره ناندینی بره و باز دیالوگ زیبایی

داره که رو میکنه به پدرش و از اون گله میکنه و ....ناندینی هم پیش شوهرش برمیگرده!(حالا میگید

آخرش هندی بود اما به خدا نه!این فیلم ارزش دیدن داره وبه خاطر بازیهاش دیالوگهاش..حتی سانسور

شدش) صد تا از این مدل فیلمها دیدم خارجی، ایرانی اما این واقعا زیبا بود..مطمئن باشید پشیمان

نمیشید!!! من واقعا عشق شوهر ناندینی رو تحسین میکنم..بازیها شم خوب خیلی خوب بود..همه

خوب بازی کردن و اون حس رو به بیینده منتقل کردند.خلاصه چون برای فکر کنم ۱۷ امین بار این فیلم

رو دیدم(هر بار دلم میگیره این فیلم رو نگاه میکنم ) دیدم خالی از لطف نیست که بنویسم...

+ نگارش  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 2:15  توسط ladybird | 
 

 

 

کارگردان:فرانک دارابونت(frank darabont)

نویسنده:فرانک دارابونت بر اساس داستانی به همین نام از استفان کینگ(stephan king)

بازیگران:تام هنکس(پل اچکام)،مایکل کلارک دانکن(جان کافی)،دیوید مورس(بروتوس هوئل)،داف هاتچیسون(پرسی وتمور)و...

ژانر:جنایی/درام/تخیلی...

محصول:1999-آمریکا

خلاصه داستان:

داستان در مورد زندگی رییس زندان و بخش اعدامیها«پل اچکام» در سال ۱۹۳۵ و در ارتباط با زندانی به

نام «جان کافی» است که به جرم تجاوز و کشتن دو دختر بچه به اعدام محکوم شده.«جان» از قدرت

عجیب و ماورایی برخوردار است ،بطوریکه بیماریها را خوب میکند، حتی مرده را زنده میکند و میتواند

بسیاری چیزها را حس کند و بداند.فیلم پیرامون ارتباط این زندانی با «پل» و دیگر زندانبانها و همینطور

دیگر اعدامیها میچرخد.در طول فیلم معجزات متعددی از «جان » را میبینیم و نهایت اینکه با انتقال نیمی

از نیرویش به «پل» شاهد این هستیم که در واقع قاتل اصلی کس دیگری بوده و «جان» بی گناه است.با

همه اینها «پل» نمیتواند برای  او کاری بکند و «جان» نهایتا بوسیله صندلی الکتریکی و به دست«پل»

اعدام میشود.«پل» که در هنگام تعریف این داستان در خانه سالمندان زندگی میکند اعتراف میکند که

عمرش بیش از حد طولانیست و این بدلیل این است که «جان» به عنوان هدیه مقداری از نیرویش را

انتقال داده و این عور طولانی هدیه اوست اما از دید خود «پل« این عذابیست برای «پل» که شاهد مرگ

عزیزانش باشد و روزی هزار بار آرزوی مرگ کند و این عذاب برای این است که نه تنها نتوانسته بیگناهی

را نجات دهد که خودش او را کشته است.

فیلم پر از صحنه های زیبا،دیالوگهای فوق العاده و بازی روان است.چندین بار این فیلم رو دیدم و هر بار در

لحظه اعدام «جان» اشکام سرازیر شد.فیلم به حدی تاثیر گذاره که نمیتونم زیاد چیزی بنویسم چون

شدیدا فکرم در گیرش میشه.فقط میتونم بگم مثل همیشه بازی تام هنکس شاهکار و بی نقص

بوده.همیشه فکر میکنم چقدر این آدم راحت در قالب نقش فرو میره که احساس میکنی این چیزی که

میبینی فیلم نیست و عینا در واقعیته.حداقل برای من همیشه بازی تام هنکس طوری بوده که حس کردم

الان این چیزی که میبینم جلو خودم اتفاق افتاده.

در این فیلم ارتباطی که بین «جان» و «پل» برقرار شده به خوبی به بیننده منتقل میشه..بعضی دیالوگها

واقعا تکان دهنده است. یه جا «جان» میگه:« اونا رو بخاطر عشقشون به هم کشت ...و همیشه در دنیا

اینطوریه» و بعد در لحظه اعدام جان وقی «پل» باهاش دست میده دوباره همون دیال.گ رو میشنویم..که

به نظر من نشانهنده علاقه خاصی بوده که بین این دو نفر شکل گرفته و خب این دنیاست و هر روز ادمها

بخاطر عشقشون به هم از بین میرن..کلی از دیالوگها در مورد بدیها و زشتیهای دنیا و آدمهاست..در این

فیلم هم آدمهای بد هم آدمهای خوب مجازات میشن اما برای مجازات بدها کسی دل نمیسوزاند اما

شاهدیم که در هنگام اجرای حکم اعدام «جان» تمامی زندانبانها برای او اشک میریزن و به نوعی متاثر

هستند. و  باز هم به نوعی نشون داده میشه که با اینکه بهشت و جهنمی هم هست اما خیلی از

آدمها تاوان کارهاشون و همینجا میدن..(این رو از خودم میگم: همیشه شنیدیم که خدا مومنیین و

آدمهای خوب رو بیشتر عذاب میده که حتی کوچکترین گناهانشون هم پاک بشه و پاک از دنیا برنو من

این رو در این فیلم هم حس کردم به این صورت که «پل» آدم خوبی بود و بنا به شغلش گناهانی هم

مرتکب شده بود و «جان» که به نوعی ماورایی و الهی بوده به اون این عذاب رو میده که در این دنیا بیش

از حد زندگی کنه و شاهد خیلی چیزها باشه تا گناهش پاک بشه و در روز قیامت بتونه جواب خدا رو

بده!) برای من این احساسات دینی در این فیلم خیلی جالب بود..خب مقایسش میکنم با فیلمهایی که

در مورد معجزات در ایران ساخته میشه و یاحتی فیلمهای دینی ما! چقدر این فیلم تاثیر گذار  و قابل

باورتره تا فیلمهای خودمون که بیشتر از اینکه آدم و به دین و خدا نزدیک کنند دور میکنن..شاید شباهتی

بین این فیلم با فیلم «یک تکه نان» نباشه اما مثلا اون هم در مورد یه آدم عجیب بوده که معلوم نبود از

کجا اومده کیه ، اما به نظرم خرافاتی و ضعیف بود -از نظر موضوع البته و گرنه فیلم خوش ساخت و فابل

تحسینی بود-و به جای اینکه آدم مسحور قدرت خدا بشه و احساس کنه که بدی بده خوبی خوبه با

دلسردی میگه بازم خرافات!!!بگذریم خیلی دارم وارد حاشیه میشم..فیلم گرین مایل در سایت IMDB

امتیاز 8.2 از 10 رو بدست آورده.نامزد 4 جایزه اسکار در سال 2000 شده که متاسفانه هیچ کدومو از آن

خود نکرده. فیلم زیباییست و میدونم همه دیدیدن اما اگه ندیدید حتما ببینید.

+ نگارش  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 0:53  توسط ladybird | 

 

نویسنده و کارگردان:پدرو آلمودوا

ژانر:درام

محصول: اسپانیا،۱۹۹۹

بازیگران:سیسیلیا روث(مانوئلا)،ماریسا پارادس(هوما) کاندلا پنا(نینا)،آنتونیا سن خوآن(آگرادو)،پنه اوپه

کروز(خواهر رزا)،تونی کانتو(لولا)،الوی آزورین(استبان)

خلاصه داستان:

مانوئلا زن پرستاریست که با پسر جوانش استبان،زندگی میکند.استبان دوتس دارد نویسنده شود و

همیشه یه دفترچه یادداشت با خودش همراه دارد.او سعی دارد چیزهایی از گذشته مادرش بداند که ازر

او مخفی شده..مانوئلا در جواب پسرش که از پدرش میپرسید میگفت: پدرت قبل از دنیا آمدنت از دنیا

رفت..اما استبان دنبال حقیقت بود..در شب تولدش به عنوان تولد به تئاتر میروند و پس از پایان تئاتر

استبان از مادرش میخواهد که منتظر هنرپیشه اول (هوما) بمانند چون میخواست از او بیوگرافیش را

بگیرد..بعد از اینکه هوما بهمراه همبازیش نینا از تئاتر خارج شدند و در تاکسی نشستن استبان به

دنبالشان دوید که ناگهان ماشینی به او میزند و در اثر ضربه مغزی میمیرد..مانوئلا بعد از مرگ استبان از

مادرید به بارسلونا میرود که پیش از تولد استبان در آنجا بوده.به طور اتفاقی با آگرادو که یک ترانسکشوال

است و از دوستان قدیمیش بوده روبرو میشود.و از او در مورد لولا وست دیگرشان پرس و جو میکند که

میفهمد او بعد از مدتی از خانه آگرادو دزدی کرده و ناپدید شده..آگرادو و مانوئلا به دیدن خواهر رزا میروند تا

او برای مانوئلا کار پیدا کند .خواهر رزا ،مانوئلا رو به منزل پدریش میبرد تا پرستار پدرش باشد اما مادرش

فکر میکند که مانوئلا فاحشه است و اجازه نمیدهد.مانوئلا ورزا به خانه مانوئلا میروند و در آنجا رزا با

عکس استبان روبرو میشود و میفهمد که پسر مانوئلا به تازگی مرده.از آنطرف تئاتر هوما در بارسلون به

روی صحنه میرود و مانوئلا هر شب برای دیدن آن میرود و یاد پسرش میافتد.البته در زمان جوانی خودش

در نقشی که نینا بازی میکرد بازی کرده بود و در آنجا با پدر استبان آشنا شده بود.یکش بعد از اجرا به

اتاق بازیگران میرود تا با هوما صحبت کند اما میفهمد که نینا بدون اینکه به هوما بگوید رفته و به هوما در

پیدا کردن نینا کمک میکند.فردای آنروز برای پس گرفتن کیفش پیش هوما میرود و هوما به او پیشنهاد کار

میکند.بعد از مدتی یک شب نینا روی صحنه نمیاید و مانوئلا به جای او نقش را بازی میکند که مورد

تشویق هم قرار میگیرد اما نینا از او دلخور میشود و هوما از مانوئلا میخواهد که توضیح بدهد و بعد برود

مانوئلا هم داستان شبی که پسرش کشته شد رو تعریف میکند و آنها را ترک میگوید.از آنطرف رزا از

مانوئلا میخواهد که همخانه اش شود چون هم حامله است هم ایدز گرفته،و او فقط با یه نفر رابطه

داشته و اون کسی نبوده جز لولا(دوست آگرادو و ترانسکشوال)مانوئلا اول نمیپذیرد اما بعدا قبول میکند

هوما هم که دنبال کسی است که جای مانوئلا را بگیرد با پیشنهاد مانوئلا مبنی بر استخدام آگرادو

موافقت میکند.در آخرین روزهای حاملگی رزا که استراحت مطلق داشت او به مانوئلا میگوید که میداند

پدر استبان همان لولا بوده و رزا هم میخواد استبان سوم را به دنیا بیاورد(اسم مردانه لولا استبان بوده)

بعد از وضع حمل رزا میمیرد و در مراسمش مانوئلا لولا رو میبیند.وقتی لولا میگوید دوست داشتم ما با

هم بچه میداشتیم مانوئلا اعتراف میکند که داشتیم اما مرد.بعد از آن یکبار هم با ساتبان کوچولو به دیدن

لولا میرود تا لولا پسر کوچکش را ببیند و مانوئلا عکس ایتبان پسر خودش را هم به لولا میدهد تا داشته

باشد و به مادرید باز میگردد.بعد از دوسال برای شرکت در یک نشست پزشکی در مورد ایدز و اینکه

استبان کوچک با اینکه مادرش ایدز داشت اما ناقل و حامل این ویروس نیست و باید روی او آزمایشاتی

انجام بگیرد به بارسلون برمیگردد و به دیدن آگرادو و هوما میرود.و میفهمد نینا که زمانی پارتنر هوما بوده

بعد از مدتی ازدواج کرده و رفته  و وقتی عکس استبان رو در روز میز هوما میبیند تعجب میکند و میفهمد

که لولا قبل از مرگش این عکس رو به آنها داده.و تمام!!!

 

راستش اگه اشکالاتی در تعریف و درک از داستان بود بذارید به حساب کم دانستن زبان انگلیسی.(زیر

نویس انگلیسی بوده وگرنه خود فیلم که اسپانیاییه) خب نمیدونم چی بگم.کارگردان رو حتما همه

میشناسید.بارها نامزد و برنده جوایز مختلف شده و همینطور برنده اسکار برای فیلمTALK TO HER

در سال 2002شده..فیلم روان و زیبا پیش میره.صحنه های تاثیر گذار زیاد داره.اول فیلم نشون میده

که یکی از بیماران  دچار مرگ مغزی شده و با رضایت خانواده اش قراره که اعضایش را اهدا کنند و مانوئلا

ترتیب این کار را میدهد و بعد در صحنه ای که پسرش هم دچار مرگ مغزی شده دکتر از او میخواهد که با

اهدای قلب استبان موافقت کند.که به نظرن بازیگر نقش مانوئلا واقعا این صحنه رو فوق العاده بازی کرد .از

دیگر صحنه های تاثیر گذار زمانی بود که رزا به سمت بیمارستان میرود و از راننده میخواهد که از میدانی

که خانه پدریش هست بگذرند .در اونجا سگش را میبیند و وداعش با سگ و پدری که او را دیگر

نمیشناسد واقعا زیباست.و باز صحنه ای که مانوئلا در مراسم خاکسپاری رزا به لولا میگوید که پسرشان

مرده و گریه لولا  و همینطور دیدار لولا با پسر کوچکش نیز از صحنه های تاثیرگذار بود.

امتیاز این فیلم در سایت IMDB:۷.۸ / ۱۰ 

همینطور اگه از این فیلم خوشتون اومد این فیلمها رو به شما پیشنهاد میکنه:

THE NOTE BOOK/THE HEART OF ME/BUNENA VIDA LA/THE LAST DAYS OF CHEZ NOUS

که من خودم THE NOTE BOOK رو دیدم..نمیدونم بر چه اساسی این سایت این فیلمها رو به هم انتساب

میده شاید از دید من تنها وجه اشتراک بین این دوتا فیلم وجود یک دفترچه یادداشت و یک خاطره از

عشق قدیمیه.اما کلا این دو فیلم نه از نظر روایت نه از نظر موضوع به هم شبیه نیستند.. و من میگم

خود این فیلم رو ببینید.

+ نگارش  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 0:45  توسط ladybird |